تبليغاتX
یاجوج و ماجوج

یاجوج و ماجوج

ای کسی که به این مکان می آیی دل از هر امید بشوی(دانته)

دنیا احمدی نژادی میشود!

 

آقای رییس جمهور تبریک میگویم.بالاخره دنیا دارد احمدی نژادی میشود و شما می توانید خوشحال باشید که در آن قاره ای هم که سفر نکرده اید مسلمانان در حال ترور و تجاوز به حریم آسایش هستند. شما می توانید خوشحال باشید که قادرید به عنوان مرد سال انتخاب شوید و عکستان را دوباره برای منفورترین مرد سال روی مجله تایمز ثبت کنند. شما باید خوشحال باشید چراکه هیتلر از شما راضیست و به پشتوانه اینکه ادامه دهنده راه نابودی یهودیان از کره ارض هستید در بهشت برین جایی برای شما رزرو کرده. شما میتوانید به خود ببالید چرا که" شیری که دست پرورده تهران است" دارد  عراق را به سوی حکومت امام زمانی مطلق! پیش میراند. شما میتوانید از حسن جان تشکر کنید که توانستید سلاحهایتان را در جنگ واقعی آزمایش کنید. شما میتوانید از وزیر فرهنگتان!جناب!!صفاک!!!هرندی قدر دانی کنید چراکه "کتابهایی که بسوی غرب گرایی میکشاند" را سوزاند و از این پس ملاِِِيکه و اعراب دو صد بوسه بر دستان او خواهند زد.آه شما میتوانید از کاپشن جادویی خود راضی باشید چرا که جوانی بیکار و بیخانه را صاحب انوار نورانی! کرد.

شما میتوانید به وجد آیید چراکه مردم برنامه های تلویزیونی را که شما در آن حضور دارید آنقدر دوست دارند که دیگر احتیاجی به برنامه های مهران مدیری نیست.

شما میتوانید به رییس کنفدراسیون فوتبال هم ببالید که برای کمک به وزیر بهداشت مشکل اعصاب را درمان کرد زیرا مردم به اندازه کافی ناراحت هستند که  دیگر نیازی به دیدن مسابقات تیم ملی نیست. و ما میتوانیم خسنود باشیم چرا که کاپشن نو رییس جمهور او را در این سرمای ونزویلا! قرین لطف و عنایت خود مینماید.

+ نوشته شده در  85/10/29ساعت   توسط بابکمیرزا  | 

اول مهر

((چقدر زیباست, دوست میدارم))
چقدر خواهم که این احساس
که نامش را ندارم یاد
به سان دانیال
یا دوست تازه ات ((ولگرد))
همانند مرغکی پر آه
جان بخشم

تو خوب دانی
که یک صورت
ناقص
پریشان
مضحک اما!
بیش بر چیره ام نارم
و یک قلب؛
گواهش تکه های خونین در دستت

چرا اینچنین دیر زبان گشوده ام؟
چون که قلبم در مرز ((سپه)) جا ماند
چون که در وبلاگ همسایه ات ،یاجوج ،
مردم من


چرا اولین روز مهر،ماه عاشق،کنارت نبوده ام؟
همان روز که با ماشینی خیالی
با دوستان زیباتر از خیال؟

همان روز که با ((پدر دوازدهمین))
خاطره مشوش ((آبجی)) را
به اعماق زنده رود وام گذاشتی؟

زندگی را در چاه می کردیم
((شنل))تازه ای برای آبروی ((آکاکی))
آبروی هنوز بر باد رفته اش
بهانه ای برای دیدار لیدی,
بانوی هرگز نداشته اش مهیا می کردیم
او هنوز منتظر چهارشنبست

درست گفتی تو اضافه نبودی
هنوز گیتارت را نگه داشته ایم
آهنگمان تکرار گفته های توست
تو ((barrett)) ما بودی
ای مسیح شخصی
ای وهم سبز
تولدی دیگر کن

اما تو آنروز راننده ماشین خیالیمان بودی
(( شکستی
چشم بستی
و گسستی))
هر آنچه رفاقتمان نامیدی
گواهش؟
همان لکه های خونین در دستت

شرمندگی گناه نکرده بر دامان منست
دیگر مسافران اما,
هنوز لمیده اند
و چشمان شماتت بارت هر روز
هنوز لکه گستاخی مرا گزارش میدهد

آکاکی شنل نوش را خرید
دوستانش را کشت
و امید دارد
سلامی دوباره بر تو و آفتاب و اولسئوفیا برساند
راستی او هنوز منتظر چهارشنبست.
+ نوشته شده در  85/08/15ساعت   توسط بابکمیرزا  | 

آهای تو تک سلولی خوشبخت

 

آهای تو، تک سلولی ای که اینقدر خوشبخت بودی که انسان باشی،تو کثافتی که کمربندتو شل می کنی تا بیشتر توی معدت بچپونی ، تو بچه قشنگی که با خون سرد دلمه بستت دل همه رو می شکنی، تو جیگر آره تورو می گم تو که زیر نقاب حیای ایرانیت! سرتو بالا می کنی و تا طرف زشت بود اخم میکنی ، تو که بی رحمانه کیک زشت دیگران رو به صورتشون می کوبی ، تو بچه پولدار عوضی که بی رحمانه فاحشه ها رو مال خود می کنی، تو که زیر چادرت هزار کار می کنی و توی تاکسی خودتو از من دور می کنی ، تو که ریش میزاری و باتومتو توی سر من امتحان می کنی، تو که توی خونه پای تلفن نشستی با زید پنجمت مغازله می کنی،تو که زورتو توی چاقوت گذاشتی تا دسته توی بدنم فرو میکنی،تو که نامه های منو توی سطل قاتی کنسروماهی شب پیش میذاری ،تو که توی نماز شبت بالهای آزادی منو میچینی، تو که تو دلت داری به من می خندی آره تو احمق، بزار باهات رفیق باشم و احمق صدات کنم،تا حالا چند دفعه نوک تفنگتو به طرف کسی گرفتی؟ تا حالا چند نفرو گریون فرستادی جهنم؟هان عوضی عزیزم؟ می دونم احساس غرور می کنی تو میتونی چند سال از من متنفر باشی می تونی منو زیر پات نابود کنی اما خبر نداری که تو یکی دیگه از آجرهای گور منی.آره رجاله خوشحال باش دیگه لازم نیست منو تحمل کنی بارها و بارها میتونی از من متنفر باشی اما مگه گورستان شهرتون چقدر گنجایش داره ، حتما یادت میاد که چند نفرو له کردی، اما بزار از یه چیز دیگه باخبرت کنم دوست پست من، سنگ قبرم خیلی بزرگتر از جای قبرم شد اما تو ناراحت نباش  جای تو بهترین جای سنگ قبر منه .

 

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت   توسط بابکمیرزا  | 

 

لذت خانه

... شایان می گوید راه حلش شراب است. نه چه می گویی شراب را امتحان کرده ام فایده ای ندارد توی مستی و توی رویا هم جلوی چشمم است به هیچ وجه فصد سفر ندارد. خب چشمهایت را ببند. کودک شده ای مگر من تصمیم می گیرم که او را ببینم اوست که اجازه بسته شدن چشمهایم را نمی دهد. خب پس... نمی خواهد بگویی شایان را دیده ام که مخدره می کشید هیچ تجربه ی جالبی نبود به علاوه بعد که اثرش رفت ناراحتی دو چندان می شود. شایان می گوید راه حلش را پیدا کرده. شایان می گوید؟ بگذار بگوید این چیزها برای بعضی ها کلاه بر می دارد برای بقیه نه من که نخواسته ام او را ببینم همین چند روز پیش بود می دانی که با پروین به باغ رفته بودیم میان ناله های پروین و تخت چشمهای شماتت بار او را می دیدم انگار می گفت (( چند سال دیگر؟))

. ای بابا راهش که واضح است، کتاب. کتاب؟. بله کتاب همانهایی که... نمی خواهد بگویی ، فهمیدم بگو حماقت . نکنه می خوای بگی دلت براش تنگ می شه . خب حالا که فکر می کنم می بینم اگر او را در آن لحظات نمی دیدم لذت دوباره پروین را نمی فهمیدم . بله، اگر سفر نکرده باشی لذت خانه را نمیبری. و همچنین لذت سفر را ، حالا فهمیدی. فکر می کنم می بینم...

+ نوشته شده در  85/05/11ساعت   توسط بابکمیرزا  | 

               مردی که سرش بالا نبود

 

 

در واقع تمام اینها را از پدرش به ارث برده بود و پدرش هم از پدرانش. شاید هم در ژنش نقش بسته بود به هر صورت چیزی بود که از روی اجبار و ترس انجام می شد و  حال از روی عادت و امید. او هم سرش بالا بود از کودکی یا بهتر, از آنموقع که یادش می آمد مثل هر کس دیگری که می شناخت  سر بالا بود.  البته می دانست که آن بالا اتفاقی خواهد افتاد ولی زمانی دور این را از روی جهل و عاق انجام می داد .  به تازگی هم از روی دست نوشتهای پدرانش یا شاید از روی نقشهایی که در ذهنشان حک شده بود و از راه وراثتی به او رسیده بود عذر تقصیر می نمود و اهمال کودکی را جبران می کرد.این نوشته ها ،هر چه که بود، با داستانها و نقلهای بزرگان همجوار بود و او را مجابتر میکرد که ستاره ای خواهد افتاد…. البته او انسان چشم و گوش بسته ای نبود و آنقدر با اطلاع بود که شنیده باشد مردمی سرشان پایین است اما این را هم می دانست که این مردم گهگاه از گوشه چشم به بالا خیره می شوند و در اواخر عمر سر بالا خواهند شد .ابن را از پدربزرگش شنیده بود.و او هم از دوستش که یکی از آنها بوده و روزی که حادثه خطیری برایش پیش آمده بوده به دلش الهام شده که ستاره خواهد افتاد. اما  این فرد سر بالا شده از گروهی صحبت کرده بود که روبرو را نگاه می کردند البته پدربزرگش هم کنجکاوی بیشتری نکرده بود.دلیلی هم نداشته، همین که سر آنها بالا نیست نشان اشتباه آنهاست اما از آنجا که خود را ناجی مردم می دانست چنان از معایب آنها بد گفت تا عاقبت 98% جامعه از ناخلفی دست شستند....در اواخر عمر از تورم و درد گردنش جان به لب شده  و انتظار صعود را می کشید. اما چیزی به طور ناراحت کننده ای او را  زجر می داد. گروهی که خیره و رک زده روبرو را می کاوند...هنوز هم نمی فهمید این گروه چرا به جای امید چشمهاشان را می گردانند....

+ نوشته شده در  85/05/10ساعت   توسط بابکمیرزا  |